منم و یک چمدان بزرگ پر از دوست داشتنت، مسافر راهیم که مقصدی ندارد، زل زده به یک نقطه، به محلی نا معلوم که نگاه سردت را به خاطرم می آورد. منم و یک شب پاییزی و دستانی سرد، گرمایی که به فراموشی آرام می رود، پلک می زنم که بدانی وقت رفتن است، مرده ای که هرگز مرا به یاد نمی آورد. منم و یک دل سیر پر از دلخ
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
تاريخ: جمعه
26 خرداد
1396 ساعت: 19:01